90/ قصه مترو
شماره خبر : 137211
جوان شهرستاني يک کاپشن کلاه‌دار تن کرده بود و مثل بقيه مسافران در سکوت خود سير مي‌‌کرد ! سه جوان به اصطلاح تهراني هم که انگار او را تعقيب مي‌‌کردند همراهش وارد قطار شدند

قصه مترو

درس

جوان شهرستاني يک کاپشن کلاه‌دار تن کرده بود و مثل بقيه مسافران در سکوت خود سير مي‌‌کرد ! سه جوان به اصطلاح تهراني هم که انگار او را تعقيب مي‌‌کردند همراهش وارد قطار شدند . هر سه در جيب هاي خود تخمه داشتند و به محض رسيدن داخل  قطار شروع به تخمه شکستن کرده و در نهايت تعجب پوست تخمه‌ها را داخل کلاه جوان شهرستاني مي‌ريختند! قطار چون خلوت بود توجه کمتر کسي به اين حرکات جلب مي‌شد اما آن سه جوان لوس ول کن معامله نبودند و انگار قسم خورده بودند که بايد همه پوست ‌تخمه‌ها را داخل کلاه اون بيچاره بريزند. حسابي اعصابم به هم ريخته بود. به جوان شهرستاني گفتم نمي‌بيني که دارند باهات چي کار مي‌کنند؟ ديدم خونسرد جواب داد مگه چي کار مي‌کنند ؟‌ بهش گفتم پسر جان داخل کلات پوست تخمه ريختند و انگار تو هم متوجه نيستي؟‌ ديدم با لبخند يک نگاه به آن سه نفر انداخت و گفت همين که آشغال ها را روي زمين و داخل قطار نمي‌ريزند بايد خدا را شکر کرد ! اين کلاه هم وقتي رفتم بيرون مي‌برم جلوي سطل هاي زباله و همه را آنجا خالي مي کنم. خيلي کار سختي نيست.

او وقتي اين حرف ها را زد  آثار شرم در چهره هر سه جوان به وضوح نمايان شد. به همين دليل خيلي زود از پسر شهرستاني عذرخواهي کردند و گفتند تو به ما درس دادي!

اما مي‌دانيد جواب او چه بود ؟ شما هر کدام 20 سال داريد درسته ؟ تا به حال در اين سن و سال از پدر و مادر  و معلمانتان درس نگرفتيد . حال چطور در 5 دقيقه از من بي‌سواد دهاتي درس مي‌گيريد؟!

 

 

 

ارسال در:
اخبار مرتبط برای این خبر ثبت نشده است
تا نمایش کامل نظرات لطفا منتظر بمانید
نام شما: *
ایمیل: * (بدون www)مثلا :  Ali2020@gmail.com
نظر:
در صورت تایید پیام، مرا مطلع کن
دقت کنید که ایمیل وارد شده باید درست باشد
اگر پیامی در این خبر اضافه شد مرا مطلع کن