داستان اختلاس دو داور فوتبال
شماره خبر : 138778
فکرش را بکن بچه هاي آفتاب زده اسلامشهري دو متري خط کناري زمين بنشينند و آنهمه ستاره را از اين فاصله اي نزديک با پيژامه و زير شلوارببينند!

 کامران احمدپور 

 
ناصر احمدپور! نوشتن درباره ناصر احمدپور خيلي آسان نيست.شناختن او حتي براي مني که از 7 سالگي با او همکار بودم خيلي سخت ،سخت بود.او شخصيت ساده اما در عين حال خيلي پيچيده اي داشت.اشتباه نکنيد ،من با ناصر از سن 7 سالگي در مجله و روزنامه و يا چيزي شبيه به اين کار نکرده ام.اجازه بدهيد خاطره اي تعريف کنم .اين خاطره خودش همه چيز را مي گويد.در آن يک عالمه حرف و پيام هست ،خاطره اي که آنرا براي اولين بار مي نويسم .
ناصر عاشق فوتبال بود به معناي واقعي،اعتراف ميکنم حتي به اندازه نصف ناصر نيز عاشق فوتبال نبوده و نيستم و نخواهم بود.حتي عادل فردوسي پور هم که اصرار دارد خودش را در همه مصاحبه هايش  به عشق فوتبال معرفي کند کجا مي تواند اين همه عشق و شور جنون وار به فوتبال داشته باشد؟اجازه بدهيد خاطره را تعريف کنم شايد روزي دوباره قسمت شد از عشق شوريده ناصر به فوتبال بنويسم. ناصر رييس سازمان تربيت بدني اسلامشهر بود.در آنجا به تمام معنا  مورد پرستش اهالي ورزش بخصوص فوتبالي ها  قرار مي گرفت  !  اسلامشهر شهرستاني مظلوم و فقير نشين و پراز استعداد فوتبالي اما بسيار محروم در حد سيستان و بلوچستان در جنوب غرب تهران نه چندان بزرگ آنروزها! براي ورزش و فوتبال اسلامشهر خيلي کارها کرده بود. مثلاً يکيش اين بود که پرسپوليس و استقلال و شاهين تهران را که قطب سوم آنروز هاي فوتبال ايران بود با تمام ستاره هايش به اين شهر مهاجر نشين آورده بود و روي زمين خاکي با منتخب اسلامشهر بازي دوستانه انداخته بود!فکرش را بکن بچه هاي آفتاب زده اسلامشهري دو متري خط کناري زمين بنشينند و آنهمه ستاره را از اين فاصله  اي نزديک با پيژامه و زير شلوارببينند!
همانروزها ناصر با يکي از دوستانش بنام آقا يوسف که داور فوتبال و کشتي بود و او هم عشق فوتبال ،مغازه آبميوه فروشي زدند.يکي از دوستانش با اجاره اندک مغازه را به او داده بود.خيلي زود گرفت.يعني پاتوق فوتبالي ها شد و به غير از اين ديگران هم خوب استقبال کردند.سود خوبي مي کرد چون هزينه هايش هم کم بود و قبل از اين هم گفتم اجاره کمي هم بابتش پرداخت ميکرد.خود ناصر و شريکش آقا يوسف هم تقريباً هيچ وقت سر کار نبودند.يعني اصلا به قول خود ناصر اينکاره نبودند!من که آن موقع نوجواني چهارده  يا پانزده ساله بودم با برادرديگرم  مسعود  از صبح تا شب مغازه را جمع و جور مي کرديم .صبحها ساعت هفت مي رفتيم ميدان تره بار و دانه دانه لنگه هاي خيلي سنگين هويج اهوازي را که آن موقع ها مي گفتند بهترين هويچ ايران است روي دوشمان مي انداختيم و با هر فلاکتي بود به مغازه مي رسانديم.بعدش نوبت جعبه هاي سنگين طالبي مي رسيد و ....
بابت اينهمه کار در اين مغازه پرزحمت هيچ دستمزدي  که نمي گرفتيم و حتي بيشتر روزها ناهار را هم با نان و گوجه سر مي کرديم هيچ بلکه ناصر هميشه از ما طلبکار هم بود و چه بسا چند باري هم کتک مفصلي خورديم.فقط عصرها ناصر و شريکش آقا يوسف با اون هيکل تنومند و ورزشي اش و با آن صداي کلفت و صافش خاکي و خلي مي آمدند يک ليوان آب طالبي سرپايي پشت کانتر مغازه مثل ساير مشتري ها مي خوردند و بعد دخل را که يک لگن قرمز رنگ پلاستکي پر از اسکناس ده تومني و بيست تومني بود خالي مي کردند و مي رفتند.براي من و مسعود هميشه اين سوال پيش مي آمد که ما با اينهمه فروش زياد و هزينه کم چرا بايد تو ضرر باشيم آخر همش ناصر که نه اما آقا يوسف غر  مي زد "واي که تو ضرر هستيم و هنوز کرايه سر برج را کنار نگذاشته ايم!" بعد چرا اينها هر روز خاک و خلي به مغازه مي آيند؟درست است که هر دو آنها در زمينهاي خاکي اسلامشهر داوري و مربيگري مي کردند اما هر روز نه مسابقه بود و نه تمرين ...
چند ماه  بعد جواب اين دو سوال مهم را من و مسعود گرفتيم.در يکي از محلات اسلامشهر پشت خط راه آهن استاديومي درست شد که همه اسلامشهري ها باورشان نمي شد  شهرشان با آن همه محروميت استاديوم فوتبال داشته باشد.آخر اسلامشهر حتي آب لوله کشي درست و حسابي هم نداشت و مردم براي رفع نيازهاي روزمر ه شان مدتها منتطر مي ماندند کي تانکرهاي شهرداري عشقشان مي کشيد و هر چند روز يکبار با هزار بدبختي و زير فشار جمعيت سعادتي نصيبشان مي شد و دست دبه هابشان به لوله تانکر آب مي رسيد و چند روزي را با همين چند دبه آب سر مي کردند و بعد دلشان خوش بود که فعلاً واسه چند روزي آب دارند ....
استاديوم ساخته شد و ناصر باز پاي استقلال و پرسپوليس را به اسلامشهر کشاند با آنهمه عاشق و البته شاگردان و ياراني که در وفاداري به او هيچ چيز کم نگذاشتند و واقعا براي من باور نکردني بود.آنروزها اسلامشهر به استاديومي مي باليد که بيشتر هزينه هايش  ازمحل درآمد همان مغازه آبميوه فروشي به دست آمده بود.ناصر در آنروزها تقريباً هيچ چيزي نداشت حتي يک دوچرخه.شايد من اگر جاي او بودم حداقل با درآمد اين مغازه خانه ام را از آن وضع فلاکت بار در مي آوردم اما وضع ناصر هيج تغييري نکرد همان آدم آس و پاس و عشق فوتبال هميشگي ....
 
اينروزها وقتي وضعيت ساخت استاديوم هايي نظيير نقش جهان،اينهمه ريخت و پاش و اسراف و احتمالاً پول بالا کشيدن بعضي از پيمانکاران و روساي ورزش و ....را مي بينم تازه به ارزش کار ناصر بيشتر پي مي برم
ارسال در:
تجمل گرايي آفت فرهنگ و هنر است ( بازدیدها :885 ) ( سه شنبه 3 مرداد ساعت 13:43 )
بارک الله آقاي بهمنش بارک الله ( بازدیدها :4162 ) ( دوشنبه 12 تير ساعت 04:03 )
مراسم تشييع و خاکسپاري سردبير روزنامه 90 برگزار شد+ عکس ( بازدیدها :2153 ) ( سه شنبه 15 فروردين ساعت 22:30 )
تا نمایش کامل نظرات لطفا منتظر بمانید
نام شما: *
ایمیل: * (بدون www)مثلا :  Ali2020@gmail.com
نظر:
در صورت تایید پیام، مرا مطلع کن
دقت کنید که ایمیل وارد شده باید درست باشد
اگر پیامی در این خبر اضافه شد مرا مطلع کن