از اسقطس دار تا گل مدرسه اي، مرور خاطرات با بهرام شفيع
شماره خبر : 148576
بازي ايران و عربستان را گزارش مي کردم که ماجد عبدالله صاحب توپ شد از آن بالا خط دفاع را ديدم و گفتم اگر با سر نزنند توپ گل مي شود که اينطور هم شد. دوستان نوشتند که بازي تاخيري را پيش بيني کردن هنر نمي خواهد.

بهرام شفيع با هيکلي تنومند، با صدايي کاملا مردانه و گرم، با جملاتي کمي طولاني که در هنگام صرف شدن فعل آنها احساس نفس تنگي به تو دست مي داد و با خيلي خصوصيات ديگر گزارشگر اول دهه شصت بود. فوتبال هايي که زنده پخش نمي شدند اما پخش با تاخير آنها هم بزرگترين دلمشغولي همه آنهايي به شمار مي آمد که بزرگترين تفريحشان همين بازي هايي بود که مي رفت انتهاي برنامه پرطرفدارش، وقتي که همه چيز تمام شده بود و حالا نوبت به فوتبال مي رسيد. بهرام شفيع از همان موقع در خاطره ها ماند.


هنوز هم، جوان هايي که ديگر با عادل فردوسي پور و مزدک ميرزايي و سايرين «خو» گرفته اند، از بعضي تکيه کلام هاي شفيع حرف مي زنند: اينکه «اگر سه چهار تا دروازه را بگذاري روي هم، مي خورد به تير افقي بالايي!» هنگامي که شوت يک بازيکن سينه آسمان را مي شکافد، يا «يک ضربه اسطقس دار» و يا شمردن ثانيه هاي مسابقه تا نشان دهد «وقت چنداني باقي نمانده است.»


«نمي دانم اسطقس را با«ط» دسته دار مي نويسند يا بدون دسته! آن موقع در پامنار کفاشي داشتيم که هميشه مي گفت کفش بايد اسطقس دار و محکم  باشد. يعني چارچوب محکمي داشته باشد، سفت باشد خيلي از اين کلمات و عبارات قديمي است و اصطلاحا مال بچه تهرون هاي قديمي. هنوز هم به خانمم مي گويم برو از مطبخ فلان چيز را بياور.


ورود بهرام شفيع به تلويزيون اما يک اتفاق ساده بود. مثل تمام اتفاقاتي که در زندگي همه ماها رخ مي دهد و بعد، سرنوشت آن را عوض مي کند. «هميشه روزنامه را بلند بلند مي خواندم. در منزل يا مدرسه و دبستان و ... خيلي علاقه داشتم. يک روز مادرم با خاله ام سبزي پاک مي کردند که چشمشان مي خورد به روزنامه اي که زير سبزي ها قرار داشت و آگهي آزمون صداوسيما بود. به من گفتند تو که همه چيز را بلند بلند مي خواني و اعصاب ما را خراب مي کني، برو امتحان بده، شايد قبول شدي. نگاه کردم، ديدم فرداي آن روز مهلت تمام مي شود. سريع مدارکم را جمع کردم و فرستادم. سه چهار ماه بعد در دبيرستان البرز، حدود 20-30 هزار نفر گرد هم آمديم که چيزي از کنکور کم نداشت. آن روز برف و باران مي آمد و شيشه هاي سالن ورزشي دبيرستان البرز هم شکسته بود. يادم هست اواخر ديگر خودکار را لاي مشتم مي گرفتم و تست ها را مي زدم، بس که سرد بود. بالاخره قبول شدم و نوبت به تست صدا و تصوير رسيد. هيات داوراني که براي استخدام ما تشکيل شده بود، همه از قديمي ها بودند. بعد از تکرار تست ها فهميدم که روي من نظر دارند. چون بقيه يک مرتبه تست مي دادند و تمام مي شد. دو سه روز متوالي در چند نوبت تست گرفتند که بنده فرم مربوطه را يواشکي برداشتم و هنوز هم آن را دارم. در نهايت من و آقاي افشار که حالا گوينده خبر است قبول شديم. ايشان رفت گروه معارف و من هم آمدم گروه ورزش».


سال60 -59 بود. وارث، مجري ورزش و مردم که به همراه جهانگير کوثري گزارشگرهاي آن زمان تلويزيون بودند، به دليل بالا گرفتن اختلافاتش با مصطفي داوودي، رئيس وقت سازمان تربيت بدني، از «روي صحنه» ورزش و مردم کنار مي رود و مهندس متقي، مدير گروه ورزش آن روزهاي شبکه اول ترجيح مي دهد از چهره اي جوانتر براي مجري گري ورزش و مردم استفاده کند. راه براي شفيع باز شده بود.


«من خيلي چيزها ياد گرفتم، از جمله مقاومت را. چون کساني که اول مي آيند و يک مقداري توان هم دارند، فشار زيادي متحمل مي شوند. قديمي ها سخت تر قبول مي کنند و او را مي پذيرند، به همين خاطر آنهايي که مي مانند سخت جان هستند. به هر حال در جمع وارث، وارطان و ... من25- 24ساله هم وارد شده بودم. دوستان گهگاهي لطف داشتند و گهگاهي انتقاداتي که با پررويي تحمل مي کردم.»


"Match of the day" خلاصه مسابقات فوتبال انگليس بود با تايم محدود 20-15 دقيقه اي که اولين تجربه گزارشگري شفيع در آن رقم خورد. «آن روزها آقاي کاووسي هم تک و توک گزارش مي کرد. يک روز که ايشان به دلايلي نيامد يا مهندس متقي خودش خواسته بود، قرار شد بنده آن را گزارش کنم و کردم. بچه هاي گروه هم پسنديدند.»

 

پخش يک مسابقه فوتبال در آن روزها مصائب خاص خودش را داشت. جنگ، بر همه چيز سايه افکنده بود و تهيه يک فوتبال 20 دقيقه اي، تلاش طاقت فرسايي را مي طلبيد. «الان همه چيز عوض شده. يادم هست ايران و سوريه در سولوي اندونزي، شهري در500 -400 کيلومتري جاکارتا بازي داشتند و?- 5روز بعد فيلم آن رسيد که رساندن آن، جزو کارهاي درخشانم بود. الان شايد مردم بشنوند يک بازي6- 5 روز بعد از انجام رسيده، متعجب شوند. پيدا کردن اسامي بازيکن ها هم همين طور. مثل حالا که نبود اسامي اول بازي نوشته شود و يا پشت پيراهن بازيکن ها باشد. شماره ها را مي نوشتم و به جاهاي مختلف زنگ مي زدم تا اسامي را دربياورم.»


شفيع متولد سال 1335 در محله پامنار تهران، دوران ابتدايي را در دبستان برزويه به پايان نبرد! از اين جهت که در کلاس پنجم، سقف کلاس فرسوده مدرسه از سنگيني برف - بدون دخالت دست - فرو ريخت و او به مدرسه اي ديگر رفت! شفيع درس خوانده دانشگاه اميرکبير است که البته تحصيلش را آنجا نيز به پايان نرساند و به دلايلي از اين دانشگاه رفت. به قول خودش چند سالي چرخيد تا اينکه دانشگاه آزاد راه افتاد و او بالاخره مدرک «علوم سياسي»اش را گرفت. بعد از گذراندن دوره هاي تخصصي گزارشگري و تهيه کنندگي که از جمله اساتيدش« هورست بايسنر» آلماني، افسر نازي و داراي دو مدرک دکترا در رشته هاي جامعه شناسي ورزش و راديو و تلويزيون بود، شفيع، دوران خود را آغاز کرد...


اين خلاصه گفت و گويي است در روزنامه همشهري در اسفند 1382 ، وقتي که براي آخرين بار دربي را گزارش کرده بود. بخوانيد:


*اولين پخش مستقيم هاي جدي تلويزيون ايران مربوط به چه زماني است ؟


اولين بار در جام جهاني 94 بود. مهندس متقي با طراحي و خريد دستگاهdelaier به فوتبال ها باتاخير يک تا 30ثانيه مجوز پخش داد. فکر کنم اواخر دوران آقاي محمد هاشمي بود و مصادف شده بود با ورود آقاي لاريجاني. بازي ها باتوجه به اينکه درآمريکا برگزار مي شد و در آن هواي گرم ممکن بود تصاوير ناجوري برسد، امکان پخش زنده آنها وجود نداشت. براي مردم هم 10ثانيه و 7ثانيه تاخير چندان قابل لمس نيست. يک نکته اي را هم بگويم، الان در بسياري از کشورها پخش زنده وجود ندارد. مجري خبر C.N.N هم با تاخير، خبرهايش پخش مي شود، اما در ايران اينطوري نيست. ورزش و مردم ثانيه اي تاخير ندارد يا گوينده خبر در ايران، زنده خبرهايش را مي گويد، بدون تاخير حتي يک ثانيه اي.


*فکر کنم بازي هاي جام ملت هاي 92 بود که آن تماشاگر اورتون در همه بازي ها حضور داشت!


(با خنده) الان ديگر خوب شده. الان مي توان تصاوير گل يا دقايق حساس بازي را جاي تصاوير ناجور پخش کرد.


*شما گزارشگر مطرح تلويزيون بوديد تا اينکه ناگهان کنده شديد.


کنده نشدم، کسي هم زورش نمي رسد ما را از جا بکند.(با خنده)


*ولي بعد از مدتي ديگر نشاني از شما نبود.


قرار بود بازي هاي جام جهاني 86 بروم مکزيک، همه کارها انجام شده بود. ارزم را از بانک مرکزي گرفته بودم، پاسپورتم آماده بود. بليتم هم يادم است به مقصد مادريد بود. از آنجا دالاس و دست آخر مکزيک. روز قبل از پروازم مهندس متقي مرا خواست و گفت: آقاي هاشمي مي گويد در اين زمان اگر يکي برود50 -40 روز آنجا بماند، درست نيست. که چي بشود؟ مهندس متقي به آقاي هاشمي گفته بود صرف نظر از سفر و مسايل مربوط به آن، اين دوره خوبي مي شود که بتوان با گزارشگران و روزنامه نگاران ممتاز آشنا شد. ايشان هم گفته بود حالا که همه چيز آماده است، مي خواهد برود، برود. ولي نرود کار بهتري انجام داده. آن زمان 30 سالم بود.


*نرفتيد؟


نه، از اين امتياز چشم پوشي کردم.


*و بعد جام جهاني 90 شما و آقاي صالح نيا رفتيد و دوسه بازي را گزارش کرديد و ديگر خبري نشد.

 

جام جهاني 90 در ايتاليا بسيار هزينه بر بود. ايتاليايي ها واقعا رحم نکردند. اصلا مقرون به صرفه نبود که بازي ها را از آنجا گزارش کنيم. مشکلات ارزي زيادي داشتيم و آن زمان يک دلار هم براي کشور اهميت زيادي داشت. من حتي گفتم که برگرديم. هيچ امکاناتي براي خبرنگاران در نظر نگرفته بودند. هتل ها وحشتناک گران کرده بودند. هرچي گرفته بوديم داديم پول هتل و اگر کمک هاي ديگر از تهران نبود شايد حتي نمي توانستيم غذا بخوريم. من خيلي جاها رفتم. سيدني، هر 10 دقيقه به 10 دقيقه اتوبوس خالي جلو هتل خبرنگاران آماده بود تا ما را به مرکز بازي ها برسانند. کارت خبرنگاري براي سوار شدن به مترو کفايت مي کرد. يادم است که وزير سابق بازرگاني استراليا راننده سرويس شده بود و افتخار مي کرد، مي گفت 5 سال پيش وزير بازرگاني بوده و وزارت، افتخاري برايش نبوده اما اين کار برايش افتخار است. از بين 100 هزار داوطلب، هزار نفر انتخاب شده بودند تا راننده اتوبوس ها شوند. نزديک يکي از گيت هاي ورزشگاه آدرس محلي را که مسابقات پاراالمپيک برگزار مي شد، از پيرزني حدودا 90  ساله پرسيدم. خدا شاهد است دو سه کيلومتر همراهم آمد تا کمکم کند. اما ايتاليا اينجوري نبود. حتي براي رفتن به داخل ورزشگاه هم بايد بليت مي خريديم تا برويم تو و بازي ها را گزارش کنيم. جوک بزرگي بود، خواستيم برگرديم که گفتند همان دوره اي را که قرار بود سال 86 ببينيد، حالا در ايتاليا ببينيد و ما هم دوهفته مانديم.


*ربطي به آقاي صالح نيا و آن هفته نامه اش نداشت؟


نه بابا، اينها همه اش شايعه است. دو سه سال يک آقايي در خيابان مرا ديد و گفت شما از چين برگشتيد؟ گفتم چطور؟ گفت مگر پناهنده چين نشده بوديد؟ يا مي گفتند فلاني در چين برج مي سازد! اگر قرار بود برج سازي کنيم خب، مي رفتيم يک جاي بهتر (باخنده) تو بگو رفته بوديم ديوار چين را مرمت کنيم. از اين شايعات هست. مثلا  تو صف خريد، يکي از خانم ها کنار خانمم بود و نمي شناخت که فلاني خانمم است، حرف من شد و آن خانم گفت که بنده در مجيديه خانه اي دارم و عيال ديگري و سه تا بچه. آخر سه تا بچه چي بود و مجيديه کجاست؟ خلاصه از اينجور شايعه ها زياد است. وقتي برگشتيم از ايتاليا با آقاي متقي اختلاف سليقه پيدا کردم. اينکه گفتيد غيبتان زد را مي خواهم بگويم.


*سر چي؟


من مي گفتم اول بايد فکر همه جا را مي کرديم بعد مي رفتيم ايتاليا، همان بحث هزينه ها، البته ايتاليا هم وحشتناک گران بود. ولي خب، من معتقد بودم بايد برنامه ريزي درست تري مي شد. من نزديک به 10 سال قائم مقام گروه ورزش بودم. آقاي متقي هم خيلي وقت ها ماموريت خارج از کشور بودند و در واقع نفر اول گروه ورزش بودم. اما خب، اختلاف سليقه پيش آمد و بنده رفتم گروه معارف. آقاي انصاريان مدير گروه بودند و من هم شدم قائم مقام. در آن زمان فرصتي دست داد تا با کميته مشترک استقلال و پرسپوليس همکاري کنم. اولين بار تبليغات روي پيراهن تيم ها همانجا مطرح شد. يا در گروه معارف سريال هم ساختيم. آينه و حرفي از هزاران.


*ورزش و مردم هم پخش مي شد، اما بدون شما.


فريد زاده مدير شبکه اول بود. يک نامه محرمانه نوشت به متقي داد که هرچند من در گروه ورزش نيستم ولي بايد برنامه ورزش مردم را بنده اجرا کنم. من هم دو سه برنامه رفتم تا جلو برخي از شايعات را بگيرم و ديگر نرفتم.


*آقايان خجسته و بهروان مجريان برنامه بودند.


ايشان هم محبت داشتند و هر وقت مي خواستند بروند اجرا مي آمدند طبقه نهم پيش من و اجازه مي گرفتند.


*به هر حال فوتبال را هميشه مي گذاشتيد آخر!


خب ديگر. اگر اول برنامه مي گذاشتيم که شما تلويزيون را خاموش مي کرديد! ولي اين بهانه اي شد تا برسيم به يک بحث ديگر. همه چيز نبايد فوتبال باشد. الان روزنامه ها همه شده فوتبال. يک نيم صفحه را مي دهند به کشتي يا حالا ورزش هاي ديگر، بقيه هم فوتبال. اينطور نبايد باشد. ما واترپلو، واليبال و ... هم پخش مي کنيم.


*يک اشکالي که به شما وارد است و شايد جزو خصوصيات اخلاقي شما باشد، اين است که خطا پوشيد، صريح نيستيد. اين خصيصه خوبي است اما يک مجري وقتي در آن جايگاه مي نشيند بايد تا حدي صريح باشد.


مي دانم چه مي گوييد ولي بايد آنرا که با درون خودم مغايرت دارد براي شما توضيح بدهم. از يک طرف شبکه اول يک شبکه ملي و سياسي است. فرق دارد با ساير شبکه ها. وسواس هاي خاص خودش را دارد. از طرف ديگر من مخالف اين هستم که يک سوالي بپرسيد و جوابي بدهند، بعد همه چيز تمام شود. بايد طوري باشد که تا به آخر داستان برويم. اين را قبول ندارم که يک «تيکه» بيندازيم و تمام. در همين برنامه، به آقاي طالقاني گفتم که آقاي قدمي مي گويد شما 225 هزار دلار گرفتيد و بايد حساب پس بدهي. من رودربايستي ندارم. البته اگر حالت حاد پيش بيايد، شبکه اي که در آن دارم حرف مي زنم را در نظر مي گيرم.

*بله، مديومي که در آن فعاليت مي کنيم، خيلي مهم است.

 

شما عکس روي جلد روزنامه تان با عکس داخل صفحات فرق مي کند. سر مقاله با ساير مطالب تفاوت دارد. الان من ناراحتم که ما داريم به سطح گرايي مي رسيم، آن هم بيش از اندازه. تعدد مطبوعات، من را آزار مي  دهد. تا جايي که مجبور مي شوند بنويسند عمه مارگريت فلان بازيکن اردک يک پا دوست دارد! اينکه «تيکه» بيندازي و پاسخ نگيري، خطايابي نيست. شما بايد مخاطب را ببري جايي که دنبالش هستي. من يک برنامه، عباس حاج کناري را دعوت کردم.اتفاق بدي برايش افتاده بود، اما به واسطه آن از يک مورد ناجورتر نجات پيدا کرد. من اورا دعوت کردم تا اين پديده اي را که حالا بلاي جان ورزش شده، مطرح کنم. کدام روزنامه اين کار را کرد؟ کدام برنامه جراتش را داشت؟  همه هم فهميدند، اما آنجا پرده دري نکرديم. خواستيم کمکش کنيم که برگردد. آنجا خطاپوشي لازم بود.

 

*از گزارشگرهاي حالا، کار چه کسي را مي پسنديد؟


يک ايراد کلي مي بينم و آن اينکه احساس مي شود در ارايه اطلاعات جورواجور با هم مسابقه گذاشته اند.
خيلي صحبت مي کنند. يکي خوب صحبت مي کند، يکي هم صحبت خوب مي کند. در طول 90 دقيقه 10 تا نکته تازه هم به بيننده داده شود کافي است، اما احساس مي شود ديگر بيش از حد شده.


*اسم نبرديد.


من از همه بيشتر کار عادل را مي پسندم و پيمان يوسفي را. پيمان از نظر اداي کلمات و تن صدا خوب است، عادل بايد واضح تر حرف بزند. بازي هاي ملت هاي اروپا بود، سال 96 در انگليس که آقاي خياباني هم آمد کنار بنده تا بازي ها را گزارش کنيم. عمدي يا غيرعمدي ميکروفون و صحنه را ترک مي کردم تا او گزارش کند. حتي تهيه کننده هم دليلش را مي پرسيد. به نظرم آمد که جواد مي تواند. مزدک هم پسر خوبي است. ايراد کلي گزارشگران هم همانطور که گفتم حرف زدن زياد است. 2 مي دهد به 3، 3 مي دهد به 4 را که همه مي بينند لازم نيست ديگر اينها را بگويي. براي نابينايان که گزارش نمي کني. به نظرم تا اندازه اي هم لازم است مسايل فني را دانست و البته شجاعت پيشگويي داشت.


*خاطره انگيزترين مسابقه اي را که گزارش کرديد، کدام بازي بود؟


برزيل - فرانسه جام 86.


*اصطلاح گل مدرسه اي هم همان جا باب شد.


بله، البته الان تقليدهايي مي شود که خوشحال هم مي شوم. (با خنده) بعضي ها هم بد تقليد مي کنند که حرصم را در مي آورد.


*در مجموع از کار کدام گزارشگر خوشتان مي آمد؟


وارث. بدون شک بهترين بود. بهمنش را هم دوست داشتم. بعد از انقلاب هم من براي گزارش دعوتش کردم. تهيه کننده هاي ديگر يکي دو بار دعوتش کرده بودند اما نشد. مسايلي مطرح شد و او نتوانست برگردد به تلويزيون. من که گفتم، گفت چون يک مرد دارد مي گويد مي آيم. الان هم در شبکه جام جم برنامه دارد.


*وارث چه ويژگي هايي داشت؟


بسيار مسلط و دريده در کلام. صدايش پخته بود و عبارت ها را خوب ادا مي کرد. فکر نمي کنم کسي بتواند به نيمي از توانش هم برسد.


*در طول اين سال ها اشتباه محرزي هم داشتيد؟


اشتباه که به هر حال مي شود. اما بازي هاي آسيايي دهلي نو بود که تصاوير مربوط به بازي کره و چين رسيد. اسامي را نداشتيم. توپ که زير پاي هر بازيکني مي رسيد، اسمي درست مي کردم و رويش مي گذاشتم.

يادداشت نکرده بودم و بار دوم که توپ به او رسيد، ماندم! خدايا اسمش را چي گفته بودم؟ خلاصه اسم ديگري روي آنها گذاشتم اينبار يادداشت کردم. کسي هم متوجه نشد. البته الان هم با تمام امکاناتي که هست، دوستان اشتباه مي کنند. اسم بازيکني را مي گويند، دوربين که زوم مي کند، در مي آيد آن بازيکن نيست! يا برخي دوستان که اسم نمي برم، مونيتور بدون تاخير را خاموش نمي کنند و پيشگويي مي کنند.


*خود شما مونيتور را خاموش مي کنيد؟


بله، من خاموش مي کنم. عادل را هم ديده ام که مي بندد. بازي ايران و عراق را گزارش مي کردم که ماجد عبدالله صاحب توپ شد از آن بالا خط دفاع را ديدم و گفتم اگر با سر نزنند توپ گل مي شود که اينطور هم شد. دوستان نوشتند که بازي تاخيري را پيش بيني کردن هنر مي خواهد! کدام بازي تاخيري، من که آن بالا نشسته بودم و بازي را زنده گزارش مي کردم. اگر گزارشگر بازي ميلان و اينتر هم بودم اين کار را مي کردم. مي گفتم که ميلان مي برد. آن وقت هم همين دوستان مي نوشتند که بازي زنده نبوده!


*در بين تيم هاي خارجي کدام تيم را دوست داريد؟


آلمان را دوست داشتم که بعد از آن حرکت کلينزمن بدم آمد. از موقعي که به ايران گل زد رفت و تور دروازه را تکان داد، ديگر حالم از آلمان به هم مي خورد.


*برزيل چطور؟


برزيل هم خوب است. قشنگ بازي مي کند. آدم کيف مي کند از تماشاي بازي شان. الان مي گويم پرسپوليس خوب بازي نمي کند، آن را مقايسه مي کنم با گذشته. 3 تا مي زد و 2 تا مي خورد. اما فوتبال بازي مي کرد.

يکي از دلايل اصلي محبوبيتش همين بود.


*از اين بحث خارج شويم. آقاي شفيع، گزارش بازي استقلال و پرسپوليس بعد از مدت ها، توسط شما خاطره انگيز بود.

 

فرداي بازي هم هرکسي مرا مي ديد راضي بود. البته اين معنايش آن نيست که کسي ناراضي نبودها. ناراضي هايش شايد به تور ما نخورده بودند. ممکن بود يکي هم با سنگ بزند و سر من را هم بشکند.

*بازي استقلال و پرسپوليس را بعد از چند سال گزارش کرديد؟ منظورمان اين است که بعد از چند سال رفتيد به ورزشگاه؟

بعد از سه چهار سال. آخرين باري که گزارش کرده بودم نفت و پرسپوليس بود. حالا چطور بود؟


*اول نيمه دوم که شروع کرديد به تشکر کردن يک مقدار از گزارش کردن فاصله گرفتيد. بقيه بازي گزارشتان خوب بود.


يعني اين مورد، براي گزارشگرهاي ديگر صدق نمي کند؟


*چرا، ولي مال شما خيلي بارز بود.


چون صدايم غليظ بود (با خنده).

 

ارسال در: چهارشنبه 18 مهر ساعت 00:14 (1397/7/18)

اخبار مرتبط برای این خبر ثبت نشده است
تا نمایش کامل نظرات لطفا منتظر بمانید
نام شما: *
ایمیل: * (بدون www)مثلا :  Ali2020@gmail.com
نظر:
در صورت تایید پیام، مرا مطلع کن
دقت کنید که ایمیل وارد شده باید درست باشد
اگر پیامی در این خبر اضافه شد مرا مطلع کن